این دل دیگر از تنگ شدن پوسیده
و حدااقل کمی میهمان خوابم میشد
بی انصاف بودنش راهیچوقت نگفته ام اما...
امـشـب فرق دارد
بیچاره منی که هنوز شبها به خیال لحاف کشیدنت
روی دستهایم
آنها را بیرون از گرمای پتوام می اندازمشان
من با چه امیدی بخوابم وقتی
فقط فردای بیدارشدنم یک روز دیگر میشود
که تو نیستی و ندارمت
فدای من شدنت تلخ بود
آنقدر که من از آن روز باخوشی و شیرینی قهرکردم
حتی خوراکی های شیرین
چرا زمانه تا بمن رسید عکس قضیه عمل کرد!
کاش میشد به عقب برگردیم
و من فدای تو میشدم
برچسب:
نویسنده: ساحل نوری