اما نگرانی و استرسهای بیخودی که به جونم افتاده
نذاشته حتی از رختخوابم پاشم
لعنت به این حاله بد بی موقعی که
نذاشته درست چشم روهم بذارم
و برم سرکارم.
پ ن: همکاره شفیقم، اومد نزدیکمو دستشو گذاشت رو دستمو گف، تبم که نداری
بالبخند بهش گفتم: یکی اینجوری بود،تاظهر مُرد
هیچی دیگه کلی دعوام کرد، و اخرش گذاشت رفت.
برچسب:
نویسنده: ساحل نوری